It's a while that I want to start a new blog in wordpress, but after all I didn't make a purpose to write. I love writing but when I begin to start. I realize that there is no special object or anything benefit for a person who read it. On the other hand, I always love my older blog and the place of my memories. So I back, but why in this manner?! because I want to make a rule in producing Persian contents in the world of internet, and also it can be a good practice for me to prepare my English writing.
It's a while that I want to start a new blog in wordpress, but after all I didn't make a purpose to write. I love writing but when I begin to start. I realize that there is no special object or anything benefit for a person who read it. On the other hand, I always love my older blog and the place of my memories. So I back, but why in this manner?! because I want to make a rule in producing Persian contents in the world of internet, and also it can be a good practice for me to prepare my English writing.
خودمو زدم به اون در،
.. بسته بود!
![]()
...............
دو تا استاد دارم تو بخش داخلي، اون يكي گاها يك كيس ريپورت مطرح مي كنه كه هر كي هم جوابشو بده نمره مي گيره!
سر اين كيس بد جوري تو گل گير كرده بودم..
رفتم سراغ اون يكي استاد و يه جوري دست و پا شكسته چند تا تشخيص تفريقي سر هم كردمو علايم مشكوك رو توضيح دادم كه يه راهنمايي بكنه منو.. اونم صاف گذاشت تو دستم فلان بيماري مي شه. و در ادامه گفت كه از من نشنيده بگير!
جلوي در ورودي بخش، استادمو گير ميارم. شروع مي كنم به سناريو چيدن كه اٍلان است و بلان است و چنين رويه اي نشانه ي فلان پاتوژنزي ست و اين بيماريست! خلاصه كه كلي نقش بازي مي كنم كه مثلا چقد تلاش كردم و از كدوم ريفرنسا مطالعه كردم تا به جواب رسيدم! استاد هم كه كلي رفيقه با من كلي ذوق مي كنه از علم و فرهيختگي شاگردش!
يهو پشت سرم و نگاه مي كنم كه ...
واويلا...
اون يكي استاده واستاده پشت به ما و داره فيلم و سكانسي كه بازي مي كنم رو نظاره مي كنه!
حالا.. يكي ما ره بگيره يكي استا ره !
يه خنده زيرزيركي و يه سر افتاده از استاد...
.. يه صورت گُر گرفته ي سرخ شده و يه آبروي نداشته ي ريخته شده از من!
وقتي كسي ناراحتت مي كنه چهل و دو تا ماهيچه استفاده مي شه تا اخم كني! ولي فقط 4 تا ماهيچه لازمه تا دستت رو دراز كني و بزني پس كله ش!!!
![]()
جمله ای هست كه مي گه چيزی به نام عشق وجود نداره اما هميشه مي تونی اون را اثبات كنی!
.............
چه جوريه که وقتی اين ليلی و مجنونای دانشگاه روزی شصت کیلومتر لای درختا راه ميرن حتی يه اپسيلون اسيد لاکتيک توشون ايجاد نميشه!؟
اونوقت من دو قدم راه ميرم جونم در مياد!!
يه زماني مغزمان از احساسمان پر بود.
مغزمان از قلبمان فرمانبر بود. مغز مان هم ياد گرفته بود تپيدن رو..
يه زماني غصه ي داشته ها را مي خورديم..
غصه ي قلب بزرگي كه جاش كوچيك بود برا تپيدن.
اون زماني كه چشممان به اندك بصير بود، هيج مي خواستيم از اين همه!
همه چيز داشتيم:
گليمي و جرعه اي احساس!
قلبمان پا از گليمش درازتر كرد..
...
آخه آدم وقتي يه ويو و منظره رو نديده باشه،
وقتي آدم نمي تونه از بين اين همه خط درهم و برهم فكر خطوط اصلي رو پيدا كنه،
وقتي نمي تونه سرك بكشه خونه ي همسابه ببينه غاز داره يا مرغ،
وقتي سنگ مفت گير نمياد و گنجشكه جلو روش آكروبات بازي مي كنه،
وقتي اونقد باد هست كه كاه رو تو هفت آسمون معلق مي كنه كه گه گه هم كَه كُه نمي شه،
وقتي نوستالژي فكري آسمون ريسمون مي بافه كه تو رو از خط خودت دور كنه،
و و و ...
مي دونم همه چيز رو تقدير رقم مي زنه، ولي بايد مداد برداشت! و كم رنگ روي كاغذ براش خطوط فكريت رو نقاشي كني..
بايد براش بكشي عاقبتي رو كه ارضات مي كنه.. بعد بذاري رنگش كنه!
مشكل من اينه كه مي دونم چي مي خوام ولي نمي تونم بكشمش.
شايد حتي نمي دونم...
